همیشه وقتی تابلوی سیس 2 کیلومتر رو می دیدیم، مامانم به بابام می گفت نگه داره تا مامان اگر چادر سرش نیست یا چادر رنگی سرشه، چادر مشکیشو از صندوق عقب در بیاره و اونو سرش کنه. بقیه مون هم باید همون کنار خیابون لباس نوها و لباس قشنگامونو می پوشیدیم چون داشتیم می رفتیم پیش فامیل و آشنایان. من فکر می کنم درسته ما آدم ها هممون یه مادر و پدر داشتیم و یه جورایی همه با هم فامیلیم، اما اون زمون ها تو سیس واقعا همین طوری بود و هر کسی رو می دیدی بلخره می تونستی یه نسبت خونی بین خودت و اون پیدا کنی. وقتی از "
برچسب:
نویسنده: سارا اسماعیلی
و اما سیصدمین پست...این وبلاگ رو تقریباً ده سال پیش افتتاح کردم. اوایل شعر و مطالب کپی پیستی توش می ذاشتم. بعدها کم کم شروع کار کرده بودم به نوشتن به قلم خودم در حد یه پاراگراف لابلای شعرها... کم کم حرف هام بیشتر شد و دیگه این وبلاگ جایی شد فقط برای دست نوشته های خود خود من. چند باری وبلاگ رو بستم اما دوباره احیاش کردم. چند باری رفتم وبلاگ های دیگه زدم اما پست های هیچ کدوم از تعداد انگشت های دست بیشتر نشد و همشون رو خیلی زود بستم... یک روز که حرف هام باد کرده بود و هیچ وبلاگی نداشتم آدرس وبلاگم
برچسب:
نویسنده: سارا اسماعیلی
شاکی ام... از خودم. چون هنوز نتونستم اپلای دکترا بگیرم و نمی تونم هم فراموشش کنم. شرایط کاری تو ایران چنگی به دلم نمی زنه و اون قدر بهم انگیزه نمی ده که از خودم مطمئن باشم که مثلا سه ماه یا شش ماه حاضرم توی فلان کار مشغول بشم و هر روز برم و بیام. تو نقطه ی ابتدا یعنی بدون سابقه ی کاری و با دو تا مدرک لیسانس و ارشد ولو از دانشگاه های عالی کشور، نهایت حقوقی که بهم میدن قانون کار هست به ازای 54 ساعت کاری در هفته. یعنی صبح ها شیش پاشو و سوار سرویس شو برو سر کار و تا 4 عصر کار کن و بعد خسته و کوفته ب
برچسب:
نویسنده: سارا اسماعیلی
پانزده شانزده ساله بودم. خاله ام برای خواستگاری از شهرستان آمده بود خانه ی ما. پدر و مادرم چیزی به من نمی گفتند چون دقیقاً مخالف بودند. خاله ام به من می گفت:و این آرزوی کار و شغل روی دلم ماند تا همین شهریور ماه بیست و هشت سالگی. هیچ وقت تابحال جایی به طور رسمی آغاز به کار نکرده بودم. اولین پولی که حاصل دسترنج خودم باشد از تایپ چند صفحه مطلب علمی برای دایی ام بود که آن هم در واقع پول نبود، یک دفتر پاپکو بود با ورق هایش. چند سال پیش هم یک کار کوچک بانکی برای پیگیری چک های کارخانه برای عمویم انجام
برچسب:
نویسنده: سارا اسماعیلی
یه خانومی که تو فامیلمون معروفه به چاق ترین آدم ممکن، تو مهمونی شب چله منو تو آشپزخونه ی خونه ی ننه تنها گیر آوورده و بهم میگه: "وای چقدر شکم در آوردی! "... و من با سرعت لباسمو می زنم بالا و نشونش می دم که: "کو؟ نه! من شکم ندارم. لباسم پف کرده بوده حتماً موقع نشستن." این گفتگو همون جا تموم شد و بعد خیلی لجم گرفته بود که کار مارو ببین تو رو خدا! کی داره به کی میگه چاق شدی و شکم در آووردی! طی یک سال گذشته هم، چندین بار چند نفر دیگه ای بهم گفته بودن چاق شدی. خودم بارها پیش میومد تو آینه که نگاه می
برچسب:
نویسنده: سارا اسماعیلی
"آمپاژ... یعنی چی اصلاً؟"یه چند وقته افتادم روی خط پادکست گوش دادن. بعد صدای این دختره که اول اپیزودهای پادکست آمپاژ، دیالوگ بالا رو میگه افتاده تو کله م. این روزها "مدرسه ی زندگی فارسی" گوش میدم و "رادیو نیست". این آخری دو تا دیوونه ی شیرین و خوش انرژی هستن که ظاهراً سینما خوندن و خیلی اتفاقی تو تبلیغات کست باکس بهم معرفی شد. راه خوبی ان برای بهتر کردن حال مخصوصاً توی این روزهای کرونایی. ویروسی که باعث شد:
عید عید امسال، عادی تره ز هر سال. همه میشینیم خونه، آخه غریبی چند سال...ویروسی که باعث ش
برچسب:
نویسنده: سارا اسماعیلی
در یکی از روزهای ایام شباب، در همین کلبه ی درویشی آمدم و نوشتم که وقتی سی ساله شدم، فنجان قهوه به دست از پشت پنجره ی اتاق کارم در یکی از ساختمان های دانشگاه MIT، منظره ی بیرون را تماشا می کنم و وسایلم را برمی دارم که برای تدریس به دانشجوهایم راهی کلاس درس شوم. کمی اغراق کرده بودم و کمی زیاده روی. سی ساله شدم و این رویا به حقیقت نپوست و همان رویا ماند که ماند. حسرتی هم بر دل ندارم. چون سنگ بزرگ نشانه ی نزدن است. و شاید با تجربه ای که به عنوان TA در سال آخر ارشد داشتم، دیگر هیچ وقت نخواهم که به
برچسب:
نویسنده: سارا اسماعیلی
می نویسیم تا خوانده بشویم. جز این است؟ پس اینجا می نویسم تا کسی مرا بخواند، حتی اگر همه راه های ارتباطی را بسته باشم و نفهمم که چه کسی مرا می خواند. با این حال، کورسوی گنگ و تاریکی در پس ذهنم به سان فریبی کوچک گاه این ندا را سر می دهد که کسی هست که تو را می خواند... و گاه حس می کنم شاید آن کس فقط خود من هستم که هر از چندی یاد مرور نوشته هایم در این جزیره ی متروکه می کنم. جزیزه ای پر از مرغ های دریایی. و یادم می افتد اسمم جاناتان بود.خب اتفاقات زیادی نیفتاده است، زمین و زمان چرخید و شد قرن 15 هجر
برچسب:
نویسنده: سارا اسماعیلی
و اما... فصل بهروز آغاز می شود. یعنی سال هاست که آغاز شده است. در این لحظه دقیقاً چهار سال و چهار ماه و شش روز (ای کاش چهار روز بود) است که من در آلمان زندگی می کنم. وقتی دو پست آخر را می خواندم هم خوشحال شدم هم شوکه. خوشحال از اینکه به تمام تجسمات و آرزوهایم راجع به سی و پنج سالگی رسیده ام. شوکه از اینکه آخرین پست من به زمان های قبل آلمان برمیگردد (هرچند وقتی به حافظه ام رجوع می کنم احساس می کنم چند پست محدودی را از آلمان نوشته بودم) و شوکه از اینکه این همه سال مثل برق و باد گذشت. ولی خب چه می
برچسب:
نویسنده: سارا اسماعیلی
اندر احوالات Insolvenz und Inzolvenzverfahrenاز کجای روزگار بنویسم؟ در روز جاری دقیقاً یک ماه است که از سفر فنلاند برگشته ام. سفری که به قصد دیدن شفق های قطبی برنامه ریزی کردم. سفری که بشود جایزه ام برای شش ماه زبان آلمانی خواندن برای امتحان، و از سوی دیگر جایزه ای بشود برای یک سال تمام به عنوان مهندس در شرکتی آلمانی کار کردن. اینکه آن سفر چگونه گذشت و چه ها دیدم و چه ها تجربه کردم بماند برای فرصتی دیگر... اما جاناتانِ بعد فنلاند، جاناتانِ قبل فنلاند نبود. انتظار بر این بود که وقتی از سفر بازمی
برچسب:
نویسنده: سارا اسماعیلی